چهارشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۱۱

دربارۀ پایان کار R.E.M: آخر فصل رویاها


ماه گذشته و در 21سپتامبر 2011 R.E.M، یکی از گروههای جریان ساز و تاثیر گذار در تاریخ موسیقی راک رسما پایان کار خود را از وبسایت رسمی اش اعلام کرد. R.E.M در طول بیش از سه دهه فعالیت، 15 آلبوم استودیویی شنیدنی بجا گذارد و مهمتر از آن در پیدایش و فراگیر شدن قالبِ آلترناتیو راک، نقشی محوری ایفا کرد. این نوشته نگاهی گذرا بر خطوط برجسته و ویژگیهای اساسی کارنامه R.E.M خواهد داشت.

1- ظهور R.E.M با پایان یافتن دوران پست پانک (از قالبهای عمده موسیقی راک در اواخر دهه1970 و اوایل دهه 1980) همزمان شد. بنابراین طبیعی است که بسیاری از شاخصه های این ژانر و سلف آن یعنی پانک راک در کار R.E.M قابل بازشناسی باشد. R.E.M برخی از اجزای بنیادین این سبکها (از جمله کوتاهی آهنگها، ضرباهنگ نسبتا سریع و البته ماهیت مستقل و نهادستیز آن) را دستمایه کار خود قرار داد، اما خود عناصری متمایز به آن افزود که منجر به شکل گیری و قوام یافتن ژانر آلترناتیو راک شد، قالبی که امروزه پس از نزدیک به بیش از دو دهه هنوز به حیات خود ادامه داده و شاخه های فرعی (Sub-Genres) بسیاری از آن رویش یافته اند که تعداد قابل توجهی از آنها خود تبدیل به ژانرهای مهم موسیقی راک در دهه های بعد شدند.

2- شاید متمایزترین ویژگی کارهای R.E.M از نظر موسیقایی صدای زنگ دار (زنگ دار: برگردان واژه Jangly که البته ترجمه اش به فارسی چندان رسا و گویا نیست) گیتار پیتر باک، گیتاریست گروه باشد. در تضاد با ویژگیهای موسیقایی عمده گروه که به نوعی دنباله پانک و پست پانک بشمار می رفت، گیتار نوازی باک تا حد زیادی تحت تاثیر موسیقی فولک قرار داشت. این مشخصه تا سالها در کارهای R.E.M به گوش می رسد و تاثیر آن بر موسیقی آن دوران به حدی بود که زیر شاخه Jangle Pop در میانه دهه 80 از آن منشعب شد. دیگر شاخصه گروه صدای گرم، خاص و شنیدنی مایکل استایپ، خواننده گروه است که با شنیدن آلبومهای R.E.M تحول تدریجی صدای او، از حالتی گنگ و نامفهوم به صدایی کاملا پخته و رسا قابل تشخیص است. استایپ در بیشتر آهنگها نقش سراینده ترانه ها را هم بعهده داشته و اشعار او نیز بمانند صدایش از "تصاویری ساده " (به قول خودش) تدریجا در آلبومهای دیگر به محملی برای طرح مفاهیمی گسترده بدل می شوند.

3- در طول دوران فعالیت R.E.M، استقلال و "آلترناتیو بودن " گروه بر خط مشی آنها حاکم بود. طرز تلقی آنها از موسیقی که بر پایه آزادی هنری بود، چه در ابتدای کار که پیشنهاد کمپانی های بزرگ موسیقی برای امضای قرار داد با عدم پذیرش آنها روبرو می شد و چه جایی که آنها بالاخره به جریان اصلی موسیقی راه یافتند و گرانترین قرارداد تاریخ موسیقی را منعقد کردند، کمتر دچار دگرگونی شد. R.E.M ابایی نداشت که در اوج دوران موفقیت، در آهنگ سازی، سازبندی و اشعار خود تغییرات بنیادی ایجاد کند و به تجربه های تازه دست بزند. تفاوت آنها با گروههای دیگر در انتخابهای صحیحشان در این گردنه های مهم مسیر سی ساله شان بود، گرچه که در تقریبا یک دهه پایانی دوران فعالیتشان، این انتخابها به اثرگذاری سالهای قبل نبودند.

بسیاری از شنیدنی ترین کارهای R.E.M حاصل همین تجربه گرایی اند، همچون آهنگ Losing My Religion که حاصل "ور رفتن " پیتر باک بای یک ماندولین بود، سازی که تا پیش از آن باک هیچ تجربه ای در نواختن آن نداشت و در آن زمان سعی در یادگیری آن داشت! R.E.M در مسیر خود در استحکام بخشیدن به ژانر آلترناتیو، علاوه بر تجربه های موسیقایی، ضمنا نشان داد که می توان با ایده گرفتن از تقریبا همه چیز، اشعاری به شدت جدی و سیاسی (World Leader Pretend, Orange Crush, …)، به شدت احساسی و مبتنی بر عواطف (Losing My Religion, Everybody Hurts, …) و یا به شدت کمیک و هجوآمیز (Bad Day, Man on the Moon,… ) سرود و در تمام این موارد موفق بیرون آمد.


4- ظهور R.E.M بعنوان یک گروه مطرح و متفاوت در نیمه دوم دهه 80 و رسیدن به جایگاه "بهترین گروه راک دنیا " در اوایل دهه 90، برای بسیاری از گروههای نوپا و یا بالقوه موسیقی الگویی تازه از موفقیت ترسیم نمود. R.E.M جدیدترین نمونه از همان جریان سوم در موسیقی راک بود. دقیقا در زمان یکه تازی مدونا و مایکل جکسون و پرینس که نیاز به چنین جریانی حس می شد، R.E.M هرگز از آرمانها و نگرش روشنفکرانه اش، به بهای جلب مخاطب عام دست نکشید، و بر عکس با انتخاب نوعی استراتژی موسیقایی بدیع توانست نظر مخاطبان عام موسیقی را هم به گونه ای موسیقی والا و جدیتر جلب کند. در حقیقت R.E.M به گروههای تازه کار و جوان نشان داد که یک گروه زیرزمینی کالج راک تا کجاها می تواند پیش برود. آنها به جای این که خود را بفروشند، خریدن اعتبار از راههایی تازه را انتخاب کردند.

5- گرچه R.E.M با جدا شدن درامر خود بیل بِری در اواخر دهه 90 در سراشیبی قرار گرفت (و البته هرگز همچون برخی گروههای دیگر به قهقرا نرفت!) اما از این موهبت برخوردار بود که در دورانی که هنوز در حال فعالیت بود، تاثیر خود را بر گروههای دیگری ببیند که هرگز از ابراز ارادت و ادای دِین به R.E.M خودداری نمی کردند. شاید برای درک میزان اثرگذاری R.E.M تنها مثال زدن از دو گروه ردیوهد و پِیومِنت کافی باشد. ردیوهد که حاکم مطلق موسیقی جهان در 15 سال اخیر بوده، شاید نسخه تکامل یافته تر و تجربه گراتر R.E.M در این روزگار باشد که دقیقا همان مسیر را از دبیرستانی در آکسفوردشایر تا رفیع ترین جایگاهها طی کرد. پِیومنت هم تا حدی شیفته R.E.M بود که آهنگی در ستایش آنها دارد که به خاطرات گوش دادن به دو آلبوم نخست R.E.M که مقارن با نوجوانی اعضای پیومنت بوده است، اختصاص دارد. این دو گروه تنها برجسته ترین نمونه های تاثیر R.E.M بر موسیقی پس از خود هستند، وگرنه حتی توضیحی مختصر در مورد تمام گروههایی که به نوعی از R.E.M تاثیر پذیرفته اند، این مطلب را چندین و چند برابر آنچه که تا به حال آمد بدرازا خواهد کشاند!

پی نوشت: شاید ندانید که عبارت R.E.M مخفف Rapid Eye Movement (به معنی حرکت سریع چشم) است. حرکت سریع چشم، به مرحله ای از خواب گفته می شود که فرایند خواب دیدن و رویا عمدتا در آن اتفاق می افتد و گفته می شود اعضای R.E.M این نام را با مراجعه اتفاقی به دیکشنری برای خود برگزیدند.. اینک که گروه R.E.M به کار خود پایان داده، این نامگذاری، به طرزی ناخودآگاه پایان یافتن یک "فصل رویایی " از موسیقی جدی و متعالی را به ذهن علاقمندان موسیقی متبادر می سازد. برای نگارنده این متن، R.E.M یادآور خاطراتی گوناگون است، که شاید شیرین ترین آن آغاز فرایند قرار گرفتن در مسیر پرداختن به موسیقی ای غیر از جریان رایج و آشنایی با جریانهای متفاوت باشد. R.E.M گروهی بزرگ است و مانند تمام بزرگان، گذر زمان تنها بر درخشش بیشتر آن خواهد افزود. اما برای نسل ما وداع با R.E.M شاید به شکلی ویژه تلخ باشد. به قول یک دوست، تفاوت نبودن R.E.M با نبودن بزرگان دیگری همچون Pink Floyd یا Velvet Underground یا خیلی های دیگر، برای ما، در این است که نسل ما در زمان R.E.M زیسته و انتشار آلبومهایشان (گرچه به زعم بسیاری در دوران افولشان) را به چشم دیده است. اما چنین وداعی شاید بخشی ناگزیر از ارتباط مخاطبان با یک هنرمند در طول تاریخ بوده است. دیر یا زود، هنرمندها صحنه را ترک می کنند و آنچه که می ماند، "میراث " است.

یکشنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۱۰

پیشنهاد یک آلبوم: Arcade Fire - The Suburbs


بعد از نزدیک به هشت ماه این وبلاگ با پست حاضر به روز می شود. در این مدت، گرفتاریهای گوناگون و مهمتر از آن گیر خلاقّانه­ ای که در نوشتن دچار آن شده بودم، اجازۀ تمرکز روی یک موضوع مناسب و آماده کردن یک مطلب قابل توجه را از من می گرفت. بهر جهت... برای شروع دوباره آلبوم The Suburbs اثر گروه Arcade Fire را انتخاب کرده ام، آلبومی که علاوه بر ارزشهای هنری اش جدید هم هست و امیدوارم آن دسته از دوستانی که علاقمند و پیگیر آثار روز دنیای موسیقی هستند را هم خشنود نماید.

قبل از پرداختن به اصل مطلب لازم است اشاره کنم که کماکان علاقمندم که بحثهای مربوط به موسیقی مستقل را ادامه داده و آن را تا پیوند دادن این نوع موسیقی با سبکهای مختلف بسط دهم، امیدوارم این پست شروع دوباره­ای برای من باشد!

***

1- آرکید فایر (Arcade Fire) یک گروه ایندی راک کانادایی و از جمله گروههای موفق هزارۀ سوم میلادی یا دهۀ اخیر است. روح موسیقی آلترناتیو در این گروه به واسطۀ اعضای پرشماری که هر یک مسلط به نواختن چند ساز مختلف هستند و بعضا در اجراهای زنده، بسته به آهنگ در حال اجرا، سازهایشان را تغییر می دهند، به طور مشخصی جاری است. اما نکتۀ مهمتری که موجب شناخته شدن آنها به عنوان گروهی موفق و متفاوت گشته، نگرش عمیق وسیع و پختگی آنهاست. اعضای نسبتا پرتعداد این گروه که کمتر از ده سال از شروع فعالیتش می گذرد، عمدتا حدود سی سال سن دارند، اما آنچه که در موسیقی آنها نمود دارد (حتی در کارهای اولیه شان) نشان از نگاه عمیق آنها به زندگی و دنیایی است که در آن بسر می بریم. لیدر یا اصطلاحا مغز متفکر گروه زوج وین باتلر (Win Butler) و رجین شاسان(Régine Chassagne) هستند که هردو به تناوب وظیفۀ خوانندگی را در آهنگها به عهده می گیرند و ضمنا با هم زن و شوهر هستند.

دیسکوگرافی فشردۀ گروه از ابتدای فعالیتش تا امروز به شرح زیر بوده است:

(Arcade Fire EP (2003

که موفقترین اثرشان تا به امروز است Funeral (2004)

(Neon Bible (2007

( The Suburbs (2010

2- یان کوهن منتقد سایت پیچفورک (Pitchfork) نوشته اش در ارتباط با آلبوم The Suburbs را با این عبارات آغاز می نماید: "آرکید فایر هرگز چیزی کمتر از اظهارنظرهای بزرگ را نشانه نمی رود و این ویژگی نقش عظیمی را در محبوبیت بسیار بسیار زیاد آنان ایفا کرده است..." برای ورود به دنیای خلق شده توسط آرکید فایر، عبارت فوق بسیار کلیدی و راهگشاست. برای فردی که علاقمند است در کنار گوش سپردن به یکی موسیقی خوب، آهنگهایی را بشنود که پاسخگوی سوالات بزرگ انسان امروزی باشد یا حداقل با این سوالات کلنجار برود، آرکید فایر گزینۀ فوق العاده مناسبی است. نکتۀ مهم این است که آرکید فایر برای پرداختن به این موضوعات سترگ از شخصی ترین و دورنی ترین احساسات اعضای خود بهره می جوید و آنان را به این مسائل پیوند می دهد. در آهنگ Neighborhood #3 (power out) از آلبوم اول گروه، Funeral، باتلر خاموشی (قطع برق) در محلۀ دوران کودکی­ اش را در فضایی کابوس وار بعنوان دستمایه قرار داده و آن را به خاموشی قلب انسان در دنیای امروز تسری می دهد.

وین باتلر، یکی از دو خواننده و مغز متفکر گروه آرکید فایر

در آلبوم اخیر گروه نیز آنچنان که از نام آن آشکار است، زندگی و فضای حومه های شهری در امریکا و دنیای خاص آن از مفاهیم تکرار شونده است. وین باتلر در مصاحبه ای توضیح می دهد که برای این آلبوم از دوران کودکی خود و برادرش ویل (دیگر عضو گروه) در حومۀ هیوستون بسیار الهام گرفته است. اما حقیقت این است که این حومۀ مورد اشاره در طول آهنگهای آلبوم، گویی که وسعتی به گستردگی کل دنیا می یابد.

3- آلبوم The Suburbs نیز بمانند دو آلبوم قبلی گروه یک کانسپت آلبوم (Concept Album) است. (کانسپت آلبوم به آلبومی گفته می شود که در آن آهنگها حول یک پسزمینه، تم و اندیشۀ خاص در گردش هستند و از نظر موسیقایی نیز بین آهنگها ارتباط وجود دارد؛ شاید آشناترین نمونه از چنین آلبومهایی برای علاقمندان موسیقی آلبوم The Wall از گروه پینک فلوید باشد). آلبوم The Suburbs بمراتب بیش از دو آلبوم قبلی گروه به تعریف کانسپت آلبوم نزدیک می شود چرا که علاوه بر مضامین مشترکی که آلبومهای قبلی نیز بطور جداگانه واجد آنها بودند، از یکپارچگی موسیقایی قابل توجهی بهره می برد؛ تعداد زیادی از آهنگهای آلبوم که بیشترین نزدیکی بین آنها وجود دارد در یک تنالیته تنظیم شده اند، فرضا قطعات آغازین و پایانی آلبوم. وجود آهنگهایی چند قسمتی و نیز اینترلودهایی که آنها را بهم متصل می کند و حتی اشاره هایی که در لیریک آهنگها به آهنگهای دیگر می شود این یکپارچگی را بسیار افزایش می دهد. با این توضیحات، The Suburbs آلبومی است که برای لذت بردن و درک بیشتر آن باید اصطلاحا در یک نشست به آن گوش سپرد، اگرچه که آهنگهای آن به شکل جدا از هم نیز شنیدنی هستند. با وجود شباهتهای The Suburbs به دوآلبوم قبلی، این آلبوم از نظر میزان یکپارچگی گامی به پیش محسوب می شود. مفاهیمی که در این آلبوم مستتر هستند را به قولی به سختی می توان توصیف کرد، بلکه باید آنها را حس کرد، و در این راه نگاه کردن به آهنگهای آلبوم به عنوان اجزایی از یک کل، بسیار یاری رسان است.

4- بخش اعظم منتقدین سایتهای اینترنتی و مجلات موسیقی آلبوم The Suburbs را مورد ستایش قرار داده اند. در چند نمونه، بدلیل کامل بودن و پختگی آن، این آلبوم را با آلبومهای Ok Computer اثر ردیوهد و یا Automatic For the People اثر R.E.M مقایسه نموده اند. سایت متاکریتیک هم با مجموع امتیاز 86 از صد، آلبوم را در ردۀ "Universal Acclaim" قرار داده است.

5- از نظر موسیقایی این آلبوم همچون آلبومهای قبلی آرکیدفایر دارای قطعاتی متنوع است، از آهنگهایی ملایم نظیر Half Light I و Sprawl I تا آهنگهای با ریتم سریع­تر نظیر Empty Room، Month of May و Sprawl II که به خوبی نشان از ریشه­ داشتن موسیقی آرکیدفایر در سبکهایی نظیر پست پانک و سبکهای منشعب از آن است. نحوۀ ارکستراسیون و تنوع سازها و در کنار آنها سبک نوازندگی دو ویولونیست چیره دست گروه در این آلبوم نیز فوق العاده است.

یکی از مهمترین تفاوتها در این آلبوم به نسبت کارهای قبلی آرکید فایر کاهش نقش رجین شاسان به عنوان خوانندۀ اصلی در آهنگهاست. البته در آلبومهای قبلی نیز در بیشتر آهنگها وین باتلر نقش خواننده را به عهده داشت، اما در این آلبوم شاسان تنها در آهنگ Sprawl II که از بهترین آهنگهای آلبوم هم هست، خوانندگی را به عهده میگیرد. در تعداد قابل توجهی از آهنگهای آلبوم صدای سرشار از اعتماد به نفس باتلر با صدای شورانگیز شاسان ترکیب شده و نواهایی به یادماندنی خلق کرده اند.

6- دیدگاههای کلی و بنیادی آرکیدفایر نسبت به دنیا و زندگی بشر در جهان امروز، نظیر رابطۀ آنها با پیشرفت تکنولوژی، فضاهای کابوس وار آخرالزمانی و ... در این آلبوم نیز همچون دو آلبوم قبلی حاضر هستند. تا اینجای کار سه آلبوم آرکید فایر با وجود پرداختن به دستمایه­ های مشابه، فضای بسیار متفاوتی را خلق کرده­ اند. آلبوم اول و دوم به ترتیب تصاویری در مجموع روشن و تاریک از دنیا ارائه می دادند اما آلبوم حاضر را به این سادگی نمی توان با چنین کلماتی برچسب زد. اخیرا جمله ای تاثیرگذار از کلود شابرول کارگردان فرانسوی خواندم که "در عصری زندگی می کنیم که در آن سرو کلۀ پیتزای سفارشی زودتر از پلیس پیدا می شود". شاید بخش عمده ای از محبوبیت آرکید فایر درک موقعیت زندگی در چنین دوران و فضایی است که از این حیث آنها را به گروهی نظیر ردیوهد نزدیک می کند؛ به زبان دیگر آرکیفایر را حقیقتا می توان زبان نسل امروز برشمرد، آنچنانکه امیلی مک کی منتقد NME نیز اشاره می کند که آرکید فایر قضاوت صحیحی از دوران خود دارد.

7- در یک نگاه ممکن است چنین برداشت شود که آرکید فایر نسبت به راهی که انسان در حال پیمودن آن است شدیدا بدبین است. در آهنگ نخست آلوم که همنام عنوان آلبوم نیز هست، باتلر عنوان می کند که دوست دارد تا هرچه زودتر صاحب دختری شود تا زیباییهای دنیا را قبل از نابودشدنشان به او نشان دهد. آهنگهای دیگری در آلبوم نیز کمابیش چنین حال و هوایی دارند، فرضا آهنگ City With No Children که عنوانش بازتاب دهندۀ کابوس جهانی بدون آینده است. با این وجود حقیقتا برای شنونده بسیار دشوار است که از طرز تفکر حقیقی پنهان در اعماق ذهن افراد گروه آگاه شود، چرا که آرکیدفایر معمولا عادت دارد تا مسائل متعددی را طرح کند اما در بیشتر موارد، و بدرستی، از ارائۀ راه حل قطعی خودداری می کند و البته در مواردی هم که چنین می کند، پیشنهادهایش قابل تامل هستند. جدای از این در بسیاری از کارهای آرکید فایر تاریکی و روشنی، و امید و نا امیدی به صورتی تفکیک ناپذیر به صورت همزمان خودنمایی می کنند و قضاوت نهایی به شنونده واگذار می شود.

در همین آلبوم، که گوشه ای از نا امیدیهای جاری در آن شرح داده شد، در بخش پایانی آهنگ فوق العادۀ Deep Blue صدای محو پس زمینه، شنونده را به این فرا می خواند که برای چند لحظه موبایل و لب تاپش را به کناری بگذارد و به آنچه که در تاریکی شب در حال ترک کردن او (شنونده) است (واقعا چه چیزی؟!!) گوش فرا دهد؛ با توجه به آنکه پیش از این در این آهنگ از نسلی که شاهد پایان یک قرن بوده سخن رفته، معنای این جملات آخر شدیدا شنونده را بفکر فرو می برد.

چنین لحظات شوک آوری در این آلبوم فراوانند، که سرآمد آنها شاید در آهنگ استثنایی پایانی و یک و نیم دقیقه ای آلبوم باشد که در آن باتلر با صدایی محزون بیان می کند که اگر تمام زمانی را که هدر داده دوباره بدست آورد، آنها را عاشقانه دوباره به هدر خواهد داد. حتی در این جملات هم کنایه ای غریب به وجود دارد... به راستی باتلر خود را در اینجا بابت زمانهای از دست رفته گناهکار می داند یا بر حق؟

8- گوش سپردن به آهنگهای آرکیدفایر، خصوصا در این آلبوم، حسرت غریبی را در دل به جای می گذارد، که یا بدلیل افسوس خوردن نسبت به زمانهایی است که از دست رفته اند و یا بدلیل نوستالژی ناشی از خاطرات تلخ و شیرین دوران کودکی، نوجوانی و جوانی.... . پس از گوش دادن به این آلبوم ترجیع بند آهنگ نخست که در آهنگ پایانی نیز تکرار شده و آلبوم با آن به پایان می رسد، به احتمال زیاد در ذهن باقی خواهد ماند:

Sometimes I Can’t Believe it

...I’m Moving Past the Feeling

شنیدن این آلبوم را به تمامی دوست داران موسیقی راک جدی و متفکر، خصوصا علاقمندان به سبک ایندی راک توصیه می کنم.

دوشنبه ۲۹ مارس ۲۰۱۰

پیشنهاد یک فیلم : پرستیژ ، فیلم به مثابه شعبده

مقدمه : دوست دارم در آینده مطالبی را در مورد فیلمها، آلبومهای موسیقی و حتی آهنگهایی که از دید من ارزشهایی کمتر بچشم آمده دارند و یا اینکه دست کم گرفته شده اند، منتشر کنم. امیدوارم این پیشنهادها برای خوانندگان این وبلاگ جذاب باشد. برای شروع از فیلم "پرستیژ" (Prestige) ساخته کریستوفر نولان در سال 2006 شروع می کنم. به دوستانی که هنوز این فیلم را ندیده اند توصیه میکنم اگر فیلم را در دسترس دارند، حتما قبل از خواندن این مطلب آنرا تماشا کنند تا لذت کشف معماها و گره گشایی از خط روایی تودرتوی فیلم، برایشان زایل نشود.
***
"پرستیژ" حکایت رقابت دو شعبده باز را در اواخر قرن نوزدهم نقل می کند. رقابتی که برای آنها ارزش و معنایی بمراتب بیشتر از موفقیت حرفه ای دارد و در نهایت هر دوی آنها از بهای سنگین رسیدن به یک حقه شعبده بازی بینظیر آگاه می شوند. شخصیتهای اصلی فیلم روبرت انجی یر (هیو جکمن) و آلفرد بوردِن (کریستین بِیل) رقبایی هستند که پس زمینه هایی شخصی نیز در رقابتشان دخیل است. رقابت ایندو پس از آنکه بوردن موفق میشود خود را روی سن شعبده بازی غیب و چند متر آنطرفتر ظاهر (باصطلاح تله پورت) کند وارد مرحله غریبی می شود و انجی یر درمانده و نومید، جستجو برای آگاهی از رازی که پشت این حقه نهفته است را آغاز می کند...
اعتراف می کنم نخستین باری که پرستیژ را دیدم کمی سرخورده شدم. احساس می کردم فیلمی که چنین فضاسازی و خط سیر داستانی قدرتمندانه ای دارد، نمی بایست با یک پایان غیرمنطقی و تخیلی خراب شود. این ذهنیت را از آن زمان تا به امروز در بسیاری از دوستان و علاقه مندان سینما و حتی برخی از منتقدها هم دیده ام. اما امروز پس از چندین و چند بار مشاهده فیلم و کشف مفاهیمی که در فیلم بصورت پیدا و پنهان مطرح شده اند، فکر می کنم پرستیژ یکی از بهترین کارهای نولان و از بهترین آثار سینمای آمریکا در دهه گذشته است (جالب آنکه منتقدانی که فیلم را در زمان نمایشش چندان تحویل نگرفتند، مدتی قبل آنرا در فهرست ده فیلم برتر ژانر علمی تخیلی دهه آغازین هزاره سوم جای دادند.) در این مطلب سعی دارم تا ویژگیهای کم نظیر و بعضا بی نظیر "پرستیژ" را برشمارم و امیدوارم خوانندگان با نگاهی متفاوت به تماشای این فیلم بنشینند.
***
1- فیلمهای ژانر علمی- تخیلی که پرستیژ نیز بدلیل برخی از جنبه های مطرح شده در داستانش در این دسته می گنجد معمولا تماشاگران سینما را به دو گروه و نحوه موضع گیری عمده تقسیم میکنند. دسته ای که عمدتا از تماشاگران کم اطلاع تر و تفننی سینما هستند، معمولا مرعوب اینگونه فیلمها و جلوه های صوتی و بصری معمول در آنها می شوند و این مرعوب شدن به طور قطع مانع از لذت حداکثری آنها از فیلم و مفاهیم مطرح شده در آن (البته اگر مفاهیم قابل ارزشی در آن مطرح شده باشد) می شود. دسته دیگر که متشکل از تماشاگران جدی تر سینما و بعضا عده زیادی از منتقدان هستند، معمولا موضع گیری منفی از طریق زدن برچسب تخیلی و غیرواقعی و ... نسبت به فیلمهای این ژانر دارند. باعتقاد من هر دوی این گروهها بدلیل عدم سعی در طبقه بندی صحیح فیلمهای این ژانر با توجه به درونمایه و متن اثر از درک کامل فیلمهای خوب این ژانر عاجزند. تماشاگر دسته اول شاید فرضا تفاوتی بین بلید رانر و روبوکاپ قائل نباشد به این دلیل که هردوی آنها (فارغ از زمان ساخت شدنشان) فیلمهای پرخرج و عظیم و "خفنی" هستند! دسته دوم اما هردوی این فیلمها را به چوب غیرواقعی بودن و تلاش برای نشان دادن آینده نادیده و نیز بهدر دادن وقت و هزینه گزاف، می راند.
بنابراین قدم اول برای درک ارزش فیلمهای خوب ژانر علمی- تخیلی این است که تماشاگر جدی سینما باور داشته باشد که مدیوم سینما تنها مختص نمایش واقعیتهای روزمره و قابل لمس زندگی نیست و چه بسا یک داستان عجیب و غریب توانایی انعکاس بهتر بسیاری از مفاهیم را نسبت به فیلمی با شخصیتهای زمینی و دست یافتنی داشته باشد.
2- "هر شعبده ای از سه مرحله تشکیل می شود: مرحله نخست تعهد (Pledge) نام دارد . شعبده باز یک چیز عادی را به شما نشان می دهد، یک دسته ورق بازی یا یک پرنده. مرحله دوم گردش (Turn) است. شعبده باز آن چیز عادی را بانجام امری خارقالعاده وا می دارد. اما تماشاچی ها دست نمی زنند، چرا که ناپدید شدن یک چیز هرگز کافی نیست، شما باید آن را برگردانید. بهمین خاطر هر شعبده ای مرحله سومی دارد بنام پرستیژ..."
گفتار یا نریشن بالا که فیلم با آن آغاز یافته و نیز به پایان می رسد تقریبا جانمایه خود فیلم است که درونمایه فیلم و نیز ساختار آن را برای تماشاگر گره گشایی می کند. سنگ بنای "پرستیژ" اینست که خالق آن با وفاداری به تعریفی که از یک حقه شعبده بازی ارائه می دهد فیلمش را همچون یک شعبده طراحی کرده است. بهمین دلیل است که فیلم از نظر روایی از سه قسمت مجزای زمان حال، فلاش بک و فلاش بک در فلاش بک با سه راوی مختلف تشکیل شده است که این دقیقا مشابه تعریف شعبده در خود فیلم است بخصوص که هر یک از این بخشهای زمانی با یک توییست (پیچش داستانی) به پایان می رسد.جدا از این شاید کمتر فیلمی بتواند به این ظرافت و پختگی گونه ای از خودارجاعی را در خود داشته باشد.
البته این که "این فیم یک شعبده است" فقط یکی از چندین مفهومی است که بصورت استعاری در فیلم پنهان شده اند. بعنوان مثال ادیسون وتسلا، دانشمندانی که در فیلم از آنان یاد میشود نمونه هایی واقعی برای شعبده بازان فیلم یعنی انجی یر و بوردن هستند و هر یک جنبه ای از الزامات رسیدن به یک حقه خوب (ادیسون نماد جهد و تلاش و تسلا نماد نبوغ است.) را بازتاب می دهند. یا فرضا حقه غیب و ظاهر کردن پرنده که در فیلم چندین بار نشان داده می شود استعاره ای از سرنوشت دو برادر فیلم است و ...
ضمن آنکه لازم به ذکر است که فیلم اقتباسی از نوول "پرستیژ" نوشته کریستوفر پریست و منتشر شده در 1995 است که این موضوع باعث میشود تا بسیاری از ویژگیهای مثبت فیلم (و نه همه شان) مرهون نقاط قوت اثر مورد اقتباس باشد.
3- با در نظر گرفتن نکات عنوان شده در مورد ساختار فیلم و مفهوم استعاری پنهان شده در آن، معنای پایان بندی به ظاهر خیالی فیلم بیش از پیش روشن می گردد. اگر این نکته که "این فیلم یک شعبده است" را درک کنیم، با پذیرش این اصل که یک شعبده نیازمند یک پایان خارق العاده، شوکه کننده و باورنکردنی است،آنگاه پایان عجیب و خیالی فیلم بعنوان مرحله نهایی یک حقه شعبده بازی امری عادی و بدیهی بشمار خواهد رفت. ظاهرا بسیاری از منتقدانی که فیلم را به خاطر گام نهادن ناگهانی اش در وادی خیال مورد انتقاد قرار داده اند اصلا به این نکته توجه نکرده اند. ضمن آنکه در پایان فیلم بهیچ عنوان اشاره واضحی به چگونگی انجام شعبده انجی یر نمی شود تا تماشاگر فیلم بمانند تماشاچی یک شوی شعبده بازی حدس و گمانهای متعددی را در ذهنش مرور کند و نولان از این نظر همچون یک شعبده باز عمل می کند که هرگز راز حقه اش را نزد تماشاگران افشا نمی کند. حتی نریشن پایانی فیلم با صدای شخصیت کاتر(مایکل کین) بگونه ای واضح به این پایان اشاره می کند و در واقع تماشگران فیلم را به مانند تماشاچیان یک شوی شعبده بازی فرض می کند : "حالا اگر بدنبال کشف معما هستید، آنرا پیدا نخواهید کرد... چون شما اصلا دقیق نگاه نمیکنید، شما می خواهید که گول بخورید...".
4- در میانه این مطلب لازم است به برخی از عوامل فیلم نیز اشاره شود که البته پیش از این در مورد فیلمبرداری کم نظیر والی فیستر و موسیقی تاثیر گذار دیوید جولیان در این لینک مطالبی عنوان شده است. اما بعنوان بحث در مورد سایر عوامل فیلم بیش از هرچیز دیگر میتوان به فیلمنامه اقتباسی محکم فیلم (کار مشترک کریستوفر نولان با برادرش جاناتان) و البته بازی بازیگران اشاره کرد. در این میان بازی کریستین بیل بیش از همه جای تاکید و تامل دارد. اگر ماجرای پرستیژ برای بیننده گره گشایی شود، این نکته دریافت خواهد شد که در تمامی صحنه های فیلم شخصیت |آلفرد بوردن در هر لحظه ناگزیر یکی از دو برادر است. جالب آنکه در فیلمنامه برای هر یک از این دو برادر، شخصیت و خلقیات کاملا متفاوتی ترسیم شده است. تنها وجه مشخصه این دو که در پایان فیلم بطور واضح بر بیننده عیان می گردد اینست که یکی از آنها (که در پایان زنده میماند) عاشق و همسر سارا (ربکا هال) و دیگری عاشق الیویا (اسکارلت جوهانسون) است. اما نکاتی که با دو یا چندباره دیدن فیلم درمورد این دو برادر کشف می شود حاکی از تفاوتهای بسیار زیاد آنهاست. اولی آدمی جدی و در عین حال مهربان، محجوب، عاشق خانواده، آرام و بیزار از درگیری (حتی با رقیبش انجی یر) است. در حالیکه دومی فردی سرکش و تندمزاج، شوخ طبع، اهل ریسک و مخاطره و حتی تحقیر حریف است. با توجه به این نکات ظرافت فوق العاده ای که بیل در ایفای نقش بوردن( یا بشکل صحیح تر برادران بوردن) بخرج داده است، بیشتر نمایان می شود و درک ارزش بازی او بجز با دوباره دیدن فیلم میسر نخواهد بود.

در کنار بیل، بازیهای هیو جکمن، اسکارلت جوهانسون و مایکل کین (در نقش پیر خردمند ماجرا) نیز چشمگیر و موفقیت آمیز است. و در کنار همه اینها حضور دیوید بووی، اسطوره زنده عالم موسیقی در نقش نیکلا تسلا، وجوه اسرار آمیز این شخصیت را پر رنگ تر می کند.
5- جدا از آنچه که در مورد نحوه روایت فیلم عنوان شد، پرستیژ واجد ویژگی منحصر بفرد دیگری نیز هست. در طول تاریخ سینما و بویژه در دو دهه اخیر، فیلمهای زیادی بوده اند که در خط سیر داستانی شان در فیلمنامه (معمولا در پایان فیلم) یک توییست یا پیچش داستانی، گنجانده شده است. از فیلمهایی نظیر مظنونین همیشگی، باشگاه دعوا (Fight Club) و ... گرفته تا خیل عظیم فیلمهای مختلف ژانرهای وحشت، اکشن، تریلر و ... همه و همه بخشی از جذابیتشان را وامدار توییست یا توییستهای موجود در فیلمنامه شان هستند. اما نکته ای که در بسیاری از فیلمهای فوق بچشم می خورد وقوع یک پیچش داستانی بزبان عامیانه "زورکی" است! به این شکل که انگار فیلمنامه نویس مجبور بوده است حتما چنین عنصری را هم در نگارش فیلمنامه لحاظ کند. این موضوع در پاره ای موارد حالتی خفیف دارد (مثل Fight Club) اما در مورد برخی فیلمها (فرضا سری فیلمهای اره) بگونه ای است که انگار هریک از این فیلمها اساسا یک پیچش داستانی امتداد یافته هستند به این معنی که تمام صحنه ها و اتفاقات بتصویر کشیده شده در فیلم یک مقدمه چینی برای صحنه پایانی محسوب می شوند.
اما پرستیژ از این نظر موردی استثنایی محسوب می شود چرا که در این فیلم وقوع توییستهای پی در پی نه تنها تحمیلی بنظر نمی رسد بلکه با توجه به ماهیت فیلم ( که آنگونه که گفته شد بعنوان یک شعبده طراحی شده است) امری اجتناب ناپذیر بحساب می آید. در این فیلم پیچش داستانی نه صرفا عنصری در جهت افزایش جذابیت فیلم که گویی بخشی لاینفک و جدانشدنی از آن می نماید و بهمین دلیل مسلما بیشتر در ذهن بیننده فیلم ماندگار میگردد.
6- در سطحی فراتر از آنچه که در مورد مفهوم استعاری فیلم بعنوان یک شعبده مطرح شد، پرستیژ فیلمی درباره هنر/ صنعت سینما یا بطور کلی صنعت سرگرمی (Entertainment) نیز هست. شاید خیلی ها (نظیر آنچه که در مطالب قبلی عنوان شد) سرگرمی سازی و استفاده ابزاری از هنر برای مشغول ساختن مقطعی اذهان مخاطبین را تقبیح و آن را عملی سخیف و دور از شان هنر بشمار آورند. اما گفتار انجی یر در فصل پایانی فیلم در جواب بوردن که او را بابت تلاش بی فرجام و بیهوده اش برای هیچ، سرزنش می کند، زاویه ای دیگر از این موضوع را روشن می کند: "تو هیچوقت نفهمیدی که ما برای چی اینکارو میکنیم...تماشاچی ها حقیقتو میدونستند... اما اگه فقط برای یه لحظه هم که شده، بشه گولشون بزنی اونوقت یه چیز فوق العاده میبینی...اون نگاهی که تو چشماشون هست..." این حرفها شاید درد دل بسیاری از سینماگرانی که به سرگرمی سازی (شاید از نوع آگاهانه اش!) متهم بوده اند باشد. (شاید بهمین دلیل اسپیلبرگ، فیلمسازی که همیشه چنین اتهامی متوجه او بوده، در مصاحبه ای پرستیژ را یکی از بهترین فیلمهای سال 2006 میداند) بنابراین رویارویی بوردن و انجی یر به نوعی نشانگر تضاد درونی بین احساس پوچی با فکر انجام یک کار مهم برای ایجاد هیجانی هرچند کوچک در تماشاگران است. تلاش طولانی مدت و پیگیرانه انجی یر که بر عقیده دوم باور دارد در نهایت بمدد جستن او از علم و تکنولوژی منجر می شود که این موضوع خود استعاره ای دیگر از از پهلوزدن علم به معجزه و جادو در عصر حاضر است. ضمن آنکه وجه دیگری از درونمایه فیلم که از این منظر استنباط میشود کوشش و زحمت فراوانی است که در پشت پرده یک نمایش کوتاه صرف می شود و این امری است که تماشاگر یک نمایش شاید هرگز از آن باخبر نشود.
در پایان : ملاحظه می شود که "پرستیژ" فیلمی است که در لایه های زیرین خود انبوهی از مفاهیم و درونمایه های گوناگون را نهفته دارد (درونمایه هایی نظیر وسواس یا Obsession، علم بمثابه معجزه، ماهیت شعبده و فریب و ....) و این موضوع اتفاقا از جمله نکاتی است که برخی از منتقدان برادران نولان را بابت آن سرزنش کرده اند. نمیدانم که شما طرفدار چگونه فیلمی هستید اما فکر می کنم این که یک فیلم طیف گسترده ای از مفاهیم را (البته نه بگونه ای سطحی و سرسری) بعنوان دستمایه خود انتخاب کند بهیچ عنوان نقطه ضعف آن محسوب نمی شود. شاید تماشاگران سینما برای لذت بردن از چنین فیلمهایی، باید اندکی حجم رَم خود را افزایش دهند!