‏نمایش پست‌ها با برچسب آلترناتیو راک. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آلترناتیو راک. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه

دربارۀ پایان کار R.E.M: آخر فصل رویاها


ماه گذشته و در 21سپتامبر 2011 R.E.M، یکی از گروههای جریان ساز و تاثیر گذار در تاریخ موسیقی راک رسما پایان کار خود را از وبسایت رسمی اش اعلام کرد. R.E.M در طول بیش از سه دهه فعالیت، 15 آلبوم استودیویی شنیدنی بجا گذارد و مهمتر از آن در پیدایش و فراگیر شدن قالبِ آلترناتیو راک، نقشی محوری ایفا کرد. این نوشته نگاهی گذرا بر خطوط برجسته و ویژگیهای اساسی کارنامه R.E.M خواهد داشت.

1- ظهور R.E.M با پایان یافتن دوران پست پانک (از قالبهای عمده موسیقی راک در اواخر دهه1970 و اوایل دهه 1980) همزمان شد. بنابراین طبیعی است که بسیاری از شاخصه های این ژانر و سلف آن یعنی پانک راک در کار R.E.M قابل بازشناسی باشد. R.E.M برخی از اجزای بنیادین این سبکها (از جمله کوتاهی آهنگها، ضرباهنگ نسبتا سریع و البته ماهیت مستقل و نهادستیز آن) را دستمایه کار خود قرار داد، اما خود عناصری متمایز به آن افزود که منجر به شکل گیری و قوام یافتن ژانر آلترناتیو راک شد، قالبی که امروزه پس از نزدیک به بیش از دو دهه هنوز به حیات خود ادامه داده و شاخه های فرعی (Sub-Genres) بسیاری از آن رویش یافته اند که تعداد قابل توجهی از آنها خود تبدیل به ژانرهای مهم موسیقی راک در دهه های بعد شدند.

2- شاید متمایزترین ویژگی کارهای R.E.M از نظر موسیقایی صدای زنگ دار (زنگ دار: برگردان واژه Jangly که البته ترجمه اش به فارسی چندان رسا و گویا نیست) گیتار پیتر باک، گیتاریست گروه باشد. در تضاد با ویژگیهای موسیقایی عمده گروه که به نوعی دنباله پانک و پست پانک بشمار می رفت، گیتار نوازی باک تا حد زیادی تحت تاثیر موسیقی فولک قرار داشت. این مشخصه تا سالها در کارهای R.E.M به گوش می رسد و تاثیر آن بر موسیقی آن دوران به حدی بود که زیر شاخه Jangle Pop در میانه دهه 80 از آن منشعب شد. دیگر شاخصه گروه صدای گرم، خاص و شنیدنی مایکل استایپ، خواننده گروه است که با شنیدن آلبومهای R.E.M تحول تدریجی صدای او، از حالتی گنگ و نامفهوم به صدایی کاملا پخته و رسا قابل تشخیص است. استایپ در بیشتر آهنگها نقش سراینده ترانه ها را هم بعهده داشته و اشعار او نیز بمانند صدایش از "تصاویری ساده " (به قول خودش) تدریجا در آلبومهای دیگر به محملی برای طرح مفاهیمی گسترده بدل می شوند.

3- در طول دوران فعالیت R.E.M، استقلال و "آلترناتیو بودن " گروه بر خط مشی آنها حاکم بود. طرز تلقی آنها از موسیقی که بر پایه آزادی هنری بود، چه در ابتدای کار که پیشنهاد کمپانی های بزرگ موسیقی برای امضای قرار داد با عدم پذیرش آنها روبرو می شد و چه جایی که آنها بالاخره به جریان اصلی موسیقی راه یافتند و گرانترین قرارداد تاریخ موسیقی را منعقد کردند، کمتر دچار دگرگونی شد. R.E.M ابایی نداشت که در اوج دوران موفقیت، در آهنگ سازی، سازبندی و اشعار خود تغییرات بنیادی ایجاد کند و به تجربه های تازه دست بزند. تفاوت آنها با گروههای دیگر در انتخابهای صحیحشان در این گردنه های مهم مسیر سی ساله شان بود، گرچه که در تقریبا یک دهه پایانی دوران فعالیتشان، این انتخابها به اثرگذاری سالهای قبل نبودند.

بسیاری از شنیدنی ترین کارهای R.E.M حاصل همین تجربه گرایی اند، همچون آهنگ Losing My Religion که حاصل "ور رفتن " پیتر باک بای یک ماندولین بود، سازی که تا پیش از آن باک هیچ تجربه ای در نواختن آن نداشت و در آن زمان سعی در یادگیری آن داشت! R.E.M در مسیر خود در استحکام بخشیدن به ژانر آلترناتیو، علاوه بر تجربه های موسیقایی، ضمنا نشان داد که می توان با ایده گرفتن از تقریبا همه چیز، اشعاری به شدت جدی و سیاسی (World Leader Pretend, Orange Crush, …)، به شدت احساسی و مبتنی بر عواطف (Losing My Religion, Everybody Hurts, …) و یا به شدت کمیک و هجوآمیز (Bad Day, Man on the Moon,… ) سرود و در تمام این موارد موفق بیرون آمد.


4- ظهور R.E.M بعنوان یک گروه مطرح و متفاوت در نیمه دوم دهه 80 و رسیدن به جایگاه "بهترین گروه راک دنیا " در اوایل دهه 90، برای بسیاری از گروههای نوپا و یا بالقوه موسیقی الگویی تازه از موفقیت ترسیم نمود. R.E.M جدیدترین نمونه از همان جریان سوم در موسیقی راک بود. دقیقا در زمان یکه تازی مدونا و مایکل جکسون و پرینس که نیاز به چنین جریانی حس می شد، R.E.M هرگز از آرمانها و نگرش روشنفکرانه اش، به بهای جلب مخاطب عام دست نکشید، و بر عکس با انتخاب نوعی استراتژی موسیقایی بدیع توانست نظر مخاطبان عام موسیقی را هم به گونه ای موسیقی والا و جدیتر جلب کند. در حقیقت R.E.M به گروههای تازه کار و جوان نشان داد که یک گروه زیرزمینی کالج راک تا کجاها می تواند پیش برود. آنها به جای این که خود را بفروشند، خریدن اعتبار از راههایی تازه را انتخاب کردند.

5- گرچه R.E.M با جدا شدن درامر خود بیل بِری در اواخر دهه 90 در سراشیبی قرار گرفت (و البته هرگز همچون برخی گروههای دیگر به قهقرا نرفت!) اما از این موهبت برخوردار بود که در دورانی که هنوز در حال فعالیت بود، تاثیر خود را بر گروههای دیگری ببیند که هرگز از ابراز ارادت و ادای دِین به R.E.M خودداری نمی کردند. شاید برای درک میزان اثرگذاری R.E.M تنها مثال زدن از دو گروه ردیوهد و پِیومِنت کافی باشد. ردیوهد که حاکم مطلق موسیقی جهان در 15 سال اخیر بوده، شاید نسخه تکامل یافته تر و تجربه گراتر R.E.M در این روزگار باشد که دقیقا همان مسیر را از دبیرستانی در آکسفوردشایر تا رفیع ترین جایگاهها طی کرد. پِیومنت هم تا حدی شیفته R.E.M بود که آهنگی در ستایش آنها دارد که به خاطرات گوش دادن به دو آلبوم نخست R.E.M که مقارن با نوجوانی اعضای پیومنت بوده است، اختصاص دارد. این دو گروه تنها برجسته ترین نمونه های تاثیر R.E.M بر موسیقی پس از خود هستند، وگرنه حتی توضیحی مختصر در مورد تمام گروههایی که به نوعی از R.E.M تاثیر پذیرفته اند، این مطلب را چندین و چند برابر آنچه که تا به حال آمد بدرازا خواهد کشاند!

پی نوشت: شاید ندانید که عبارت R.E.M مخفف Rapid Eye Movement (به معنی حرکت سریع چشم) است. حرکت سریع چشم، به مرحله ای از خواب گفته می شود که فرایند خواب دیدن و رویا عمدتا در آن اتفاق می افتد و گفته می شود اعضای R.E.M این نام را با مراجعه اتفاقی به دیکشنری برای خود برگزیدند.. اینک که گروه R.E.M به کار خود پایان داده، این نامگذاری، به طرزی ناخودآگاه پایان یافتن یک "فصل رویایی " از موسیقی جدی و متعالی را به ذهن علاقمندان موسیقی متبادر می سازد. برای نگارنده این متن، R.E.M یادآور خاطراتی گوناگون است، که شاید شیرین ترین آن آغاز فرایند قرار گرفتن در مسیر پرداختن به موسیقی ای غیر از جریان رایج و آشنایی با جریانهای متفاوت باشد. R.E.M گروهی بزرگ است و مانند تمام بزرگان، گذر زمان تنها بر درخشش بیشتر آن خواهد افزود. اما برای نسل ما وداع با R.E.M شاید به شکلی ویژه تلخ باشد. به قول یک دوست، تفاوت نبودن R.E.M با نبودن بزرگان دیگری همچون Pink Floyd یا Velvet Underground یا خیلی های دیگر، برای ما، در این است که نسل ما در زمان R.E.M زیسته و انتشار آلبومهایشان (گرچه به زعم بسیاری در دوران افولشان) را به چشم دیده است. اما چنین وداعی شاید بخشی ناگزیر از ارتباط مخاطبان با یک هنرمند در طول تاریخ بوده است. دیر یا زود، هنرمندها صحنه را ترک می کنند و آنچه که می ماند، "میراث " است.

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

درباره استقلال هنری


... بنظر حدودا بیست ساله می آمد. چهره سبزه ای داشت با مدل موهای معمولی و یک ساک روی دوشش. اما آنچه که در نگاه اول توجه مرا جلب کرده بود این بود که داشت با موبایلش موزیک گوش میکرد. جلو رفتم و پس از سلام و یک توضیح مختصر از علت این پرس و جو از او سوال کردم که در حال شنیدن چه موزیکی است. جواب داد: «اسمشو نمی دونم ...! از همین "...ی های" ایرانیه!! ». تشکر کردم و نظرش را در موبایلم یادداشت کردم.
***
حکایتی که در بالا آمد، شاید برای آنانی که ذهنی اهل کنکاش و تحلیل دارند تا حدی جالب باشد. اینکه یکنفر به موزیکی گوش کند که اصلا خالقش را (البته اگر بتوان اسم خالق را روی این افراد گذاشت!) نمی شناسد و ضمنا به آن فحش هم می دهد، پدیده جالبی است که نگارنده طی مدت اندکی که پرس و جوهایی شبیه به نظرسنجی را شروع کرده، بارها با آن مواجه شده است. واقعا فردی که از الفاظش پیداست که اساسا اعتقادی به آنچه که از موبایلش پخش می شود ندارد چرا باید به آن گوش بسپرد؟
اینکه چه چیزی باعث شکل گرفتن این پدیده در موسیقی و فیلم (بعنوان هنرهایی با قابلیت جذب توده مردم) می شود را شاید بتوان با این گفته منتقد فهیم "سعید عقیقی" دریافت که "اثر هنری دارای مخاطب است و محصول دارای مصرف کننده".
اشخاصی را در نظر بگیرید که به سینما میروند تا یک فیلم هندی (به معنی ژانر هندی و نه ساخته شده در کشور هند) ببینند. آنها بدنبال چیز جدیدی نیستند و از قبل از دیدن فیلم می دانند که چه می خواهند: چند صحنه رقص و آواز، یک زوج عاشق که ترجیحا یکی پولدار و دیگری فقیر باشد، چند صحنه اکشن یا بزن بزن و صدالبته عاقبت به خیر شدن قهرمانان قصه و یا بدتر از آن مرگ ومیرهای توخالی و تصنعی... . در چنین شرایطی این فیلمها فرقی با یک محصول مصرفی مثل دستمال کاغذی ندارند. وقتی یک دستمال کاغذی می خریم از آن انتظار خارق العاده ای جز پاک کردن آلودگیهای دست و صورت نداریم. همه چیز از پیش مشخص است و لذا تولید کننده آن هم سعی می کند با استفاده از یک فرمول امتحان شده و موفق دستمالهایش را در یک "خط تولید"، همانگونه که مصرف کنندگان انتظارش را دارند تولید کند. بنابراین یک فیلم هندی با شرکت شاهرخ خان، یک آلبوم از بریتنی اسپرز، یک سریال برای پخش از شبکه سوم راس ساعت 20:45 عمدتا در این نکته مشترکند که هم سازندگان و هم بینندگان یا شنوندگان (بخوانید مصرف کنندگان) آنها از قبل میدانند که چه می خواهند.
در چنین شرایطی شاید سرزنش کردن تولیدکنندگان چنین محصولاتی چندان منطقی نباشد چرا که طبیعی است که طی یک پروسه سرمایه گذاری، هرکسی دوست دارد به هر طریق خریدار بیشتری برای محصول خود دست وپا کند و به سود بیشتری برسد. اما یک تفاوت ناخوشایند بین عالم موسیقی و سینما با "صنایع" دیگر وجود دارد. مشکل زمانی آغاز می شود که تولیدکنندگان این محصولات، ادعای هنرمند بودن و خلق اثر هنری را مطرح میکنند. چنین ادعایی همانقدر پوچ است که ادعای یک تولیدکننده دستمال کاغذی در هنری بودن محصولش. شاید چنین ادعاهایی بخودی خود ایراد بزرگی محسوب نشوند اما چند اشکال اساسی را بهمراه دارند. از جمله: 1- در شرایطی که هر کسی ادعا می کند خالق اثری هنری است، فضا برای یک مخاطب کم تجربه که بدنبال مواجهه با یک اثر هنری واقعی و تاثیرگذار است، تا حد زیادی گنگ، مبهم و غبار آلود می شود. بگونه ای که شاید تشخیص هنر از محصول بدون رجوع به منابع متعدد و متنوع ممکن نباشد. (در حیطه فیلم و موسیقی منتقدین از مهمترین این منابع هستند.) 2- متاسفانه در بیشتر نقاط دنیا با افزایش تعداد مدعیان دروغین در موسیقی و سینما فرصت برای خلق و نیز عرضه آثار هنرمندان واقعی تنگ و تنگ تر می شود.
متاسفانه نمونه های عینی از موقعیتهای بالا بسیار زیادند. بیاد آورید که فرضا در مرحله پیش تولید سری جدید فیلمهای بتمن، زمانی دارن آرونوفسکی فیلمساز جوان و سرکش سینمای مستقل آمریکا که بعنوان کارگردان احتمالی پروژه مد نظر مدیران کمپانی وارنر قرار داشت، اعلام کرد که قصد استفاده از کلینت ایستوود هفتاد و چندساله را در نقش بتمن دارد. تهیه کنندگان که برایشان این سوال پیش آمد که پس چه کسی قرار است روی پرده سینما شلنگ تخته بیندازد، بلافاصله او را کنار گذاشتند و جستجویشان را برای پیدا کردن کارگردانی سازشکارتر ادامه دادند( و در نهایت به کریس نولان رسیدند). واضح است که در چنین فضایی،یک تفکر متفاوت در نطفه خفه می شود.شاید بهمین دلیل باشد که بودجه فیلم "چشمه" آرونوفسکی بارها و بارها از میزان تایید شده کمتر و کمتر می شود اما فیلمساز تسلیم شده و سازشکاری نظیر برایان سینگر برای " بازگشت سوپرمن" 370 میلیون دلار در اختیار دارد چرا که قبل از ادعایش در این ارث و میراث، برادری اش را در X-Menها به مدیران استودیوها ثابت کرده است! البته باید توجه داشت در عالم موسیقی بدلیل هزینه های تولید بمراتب پایینتر نسبت به سینما، مشکل بیشتر در بخش عرضه آثار هنری بروز میکند. بهمین دلیل کارگردانان بعنوان صاحبان و مسئول اصلی فیلمها بیشتر نگران بودجه فیلمهای بعدیشان هستند در حالی که ستارگان موسیقی بیشتر با مسایلی نظیر شهرت دست وپنجه نرم می کنند. تنها گروههای اندکی مثل R.E.M هستند که به قول کِرت کوبین (خواننده فقید نیروانا) "با موضوع شهرتشان مثل قدیسها رفتار می کنند".
نگارنده بهیچ عنوان قصد ندارد تمامی آلبومها و نیز فیلمهای پرفروش را بی ارزش قلمداد کند یا این که این مطلب را به یک بحث ایدئولوژیک ضد سرمایه داری تبدیل کند چرا که اساس به چنین رویکردی اعتقاد ندارد. اما آنچه که قابل بررسی و مطالعه است، دلیل وقوع این پدیده ها و تحلیل آن است. اینکه چرا فرضا گروهی مانند نیروانا هم از دید مخاطب عام به موفقیت (یعنی فروش بالا) دست پیدا می کند و هم در ارزشگذاری منتقدان و مخاطبان خاص موسیقی جایگاه والایی دارد با جستجو در این ریشه ها قابل توجیه منطقی است اما بگذارید از بحث اصلی دور نشویم و فقط به این نکته اشاره کنیم که حتی بسیاری از ارائه دهندگان آثار پرفروش در عالم فیلم و موسیقی هم بعضا بدلیل خلاقیت و نوآوریشان مورد توجه عموم قرار گرفته اند که شاید در صورت پیروی صرف از کلیشه ها و فرمولهای قدیمی هرگز به آن نمی رسیدند.
بنابراین در چنین محیطی اهمیت هنر مستقل بیشتر به چشم می آید. با توجه به توضیحاتی که ارائه شد این موضوع تا حد زیادی روشن می شود که بطور کلی خلق اثر هنری با در دست داشتن چرتکه چندان سازگار نیست.
هنرمند مستقل با رهایی از قید و بند کلیشه ها و عادات، برای ذهن خود امکان بروز خلاقیت را مهیا می کند. با آنکه بسیار شنیده می شود که مدیران استودیوهای فیلمسازی و کمپانی های ضبط موسیقی ادعای میدان دادن به خلاقیتهای هنرمندان را مطرح می کنند اما متاسفانه این ادعا(بخصوص در حیطه سینما) چندان جامه واقعیت نپوشیده است و دستیابی به استقلال هنری بدون داشتن استقلال مالی از جمله دشواریهایی است که تنها عده معدودی از پس آن بر می آیند.
هنرمند مستقل شاید دغدغه چندانی برای جلب رضایت مصرف کنندگان نداشته باشد، اما در عوض جستجوگر و اهل کنکاش است. تلاش او در سطحی فراتر از یک تولید کننده صرف و در جهت تاثیرگذاری بر افکار و یا در شکل متعالی آن گسترش مرزهای رسانه مورد استفاده اش معطوف می گردد. نگاه هنرمند مستقل به دنبال ذهن هاست و نه نگران گیشه ها. برای درک تفاوت این دو دیدگاه میتوان به نقل قولهای زیر به عنوان جملاتی نمادین از دو طرز فکر متفاوت در مورد رسانه سینما رجوع کرد:
جرج لوکاس در جواب انتقادها از فیلمش Star Wars Episode I : خیلی ها از این فیلم و داستانش ایراد میگیرند. جالب است که مجبور به توجیه فیلمی می شوید که 920 میلیون دلار در دنیا فروخته.
دیوید لینچ در جواب به سوالی در مورد انتخاب موفق ترین اثرش: راستش تکلیفم با کلمه موفقیت روشن نیست. از دید من جز یک فیلم، تمام فیلمهایم به این دلیل که توانسته ام دیدگاههایم را به طور کامل در روند ساختشان به آنها تزریق کنم، موفق هستند.
قضاوت به خواننده واگذار می شود.
***
با توجه به مطالبی که عنوان شد می توان دریافت که با توجه به شرایط متفاوتی که بر حیطه سینما و موسیقی حاکم است امکان فعالیت هنرمندان مستقل در حیطه موسیقی بیشتر فراهم بوده است. با آنکه موسیقی دنیا نیز بمانند سینما از ژانرهای مختلفی تشکیل می شود، اما آثار تجربی و عاری از کلیشه زیادی در طول سالها شنیده شده است. بعنوان مثال موجی از موسیقی متفاوت و خارج از فرمول (حتی فرمولهای موفق و غنی از دیدگاه هنری) در اوایل دهه 1980 در قالب سبک آلترناتیو راک Alternative Rock پا به عرصه گذاشت و در اواخر آن دهه و نیز اوایل دهه 90 با توسعه یافتن و انشعاب سبکهایی دیگر از آن – نظیر ایندی راک Indie Rock – به کمال رسید. اینکه این سبکها چه تفاوت (و چه شباهتی) با موسیقی رایج دارند و از چه زاویه ای اهمیت استقلال را در موسیقی بنمایش می گذارند، در مباحث آینده مطرح خواهد شد.
در پایان امیدوارم با کامنت هایتان انگیزه ادامه دادن به بحثهای اینچنینی را در من تقویت کنید. متشکرم.